مرد رو به آسمان فریاد زد:"خدایا می خواهم ببینمت"

خورشید طلوع کرد اما مرد متوجه نشد !

باز فریاد زد :"خدایا می خواهم صدایت را بشنوم "

چکاوک آواز خواند و صدای قطره های باران همه جا را پر کرد اما مرد متوجه نشد !

مرد رو به آسمان نالید:"خدایا لاقل معجزه ای نشانم بده که باور کنم هستی "

کودکی متولد شد . غنچه ای باز شد اما مرد متوجه نشد !

دست آخر ناامید گفت :"خدایا دیگر تو را باور ندارم اما قبل از رفتن من مرا نوازش کن"

و خداوند دستش را از آسمان دراز کرد و دست مرد را نوازش کرد . اما پروانه ای را که روی دستش بود پس زد و به راهش ادامه داد ...


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت