تبليغاتX
 همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی

سخنان دکتر شریعتی...

مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!
...

 

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!


زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو

درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو

پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه

واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان

مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى

پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى

پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور

گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و

شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و

خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر

پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را

رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش

كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش

كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان

است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر

و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره

و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و

دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم

كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.



خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی , خداوندا تو مسئولی , خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

((دکتر شریعتی))



 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 19:7 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


دوست داشتن برتر از عشق

 


… آتشهايي که مي پزند، آتشهايي که مي سازند ؛آتشهاي سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئي، . .. نيرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي که همه هستي تجلي آن است ،آتش گرم نيست ،داغ نيست .چرا؟ نيازمندي در آن نيست ،تلاطم در آن نيست، نا استواري ، شک، تزلزل ،

اين آتش عشق در خدا !يعني چه؟آتش عشق که اين جوري نيست ..... پس اين آتش دوست داشتن است. آري.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف ميزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !
؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نيست ، سرد نيست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نيازمندي ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسيدن ندارد،که يافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 19:1 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


خدا هست


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسیدSadآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتSadبا این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد........


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 18:59 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


الو ... الو... سلام

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 21:59 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


ناب...

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز
تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...


اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... 

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!


دنيا كه شروع شد زنجير نداشت . خدا دنيا را بي زنجير آفريد .
ادم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .
دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ، و آدم ها همه ديوانه زنجيري
خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير  بهشت  است .
امتحان آدم همين جا بود . دست شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون  اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي  است .


از آن خداوند است نيکوترين نامها. او را بدان نامها بخوانيد
 اعراف / 180
خدايا! سه هفته از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گيجم؛ گيج اين دوستی. راستش من يک مشکل دارم. آخر چه جوری بگويم. دو تا دوست بايد خوب همديگر را بشناسند؛ و گرنه هيچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم باشند. مگر نه؟
تو مرا خوب می شناسی؛ جون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدايت کنم، يا به چه اسمی صدايت بزنم بهتر است؟ راستی خودمانيم، تو چقدر اسم داری، دلم می خواست هر روز با يکی از اسمهای قشنگت صدايت کنم. کاش می دانستم کدام اسمت را بيشتر دوست داری؟ شايد اصلا يکی از راههای شناختت همين اسم هايت باشد. اسم های تو با اسم های ما خيلی فرق دارد. اسمهای ما عين ما نيستند.خيلی از مردم اسمهايی دارند که هيچ ربطی به خودشان ندارد؛ اما اسمهای تو خود خود تو هستند. اگر به تو می گويند رحيم ، برای اين است که واقعا مهربانی. يا اگر سميع و بصير صدايت
می کنند، برای اين است که تو واقعا می شنوی؛واقعا می بينی
خدايا! پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهايت را پيدا کنم. از اين به بعد اسمهايت را
کنار هم می گذارم تا بتوانم بهتر بشناسمت


همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
 مثل وقت هایی که ...
 زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
پاییز وقتی که تموم شد  به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه
   نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....
امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...
زندگی خیلی طولانی نیست


روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه بشود از بین

سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد چرا بین من و خدای من فاصله

انداختی؟مجنون به خود امد و گفت:من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق

خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!


گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک ، مي ميرند؟


هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 21:57 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


ولنتاین یا سپنته آرميتي.......!!!!!!

ولنتاین

باز هم يكي ديگر از جشنهاي ايرانمان فرا ميرسد، بدون اينكه شاهد جشني باشيم و صد افسوس که حتي نام بسياري از اين جشنها براي ما نا آشنا بنظر مي آيد...

نياكان ما در پنجم اسفند ماه (29 بهمن در تقويم امروز ما) جشني بنام جشن اسفندگان بر پا مي كردند كه غربيها به تقليد از آن  ولنتاين بر پا مي كنند و من ايراني نام ولنتاين را خوب مي دانم اما نام سپنته آرميتي را بار اول است كه مي شنوم ؛ من ایرانی مهرگان را نمیشناسم ولی عربها با ديدن شكوه جشن مهرگان كه توسط  نياكانمان برپا ميشده آن را همه ساله با نام مهرجان بر پا میکنند ...


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/22 ساعت 13:53 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


يک email از طرف خدا ...

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشی ...

                                         دوست و دوستدارت:خدا


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/10/24 ساعت 19:0 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


گنجشک و خدا

بزم خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستیاز لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به انداختن.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی,باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا ماند بود.

خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت.های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/10/24 ساعت 14:22 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


آقایون محترم خجالت بکشید

۱-آقایون محترم لطفاً با دیدن عنوان مطلب از من ناراحت نشند

2-خانم های عزیز لطفاً با دیدن عنوان مطلب زیاد ذوق نکنند
رو ادامه مطلب کلیک کنین


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/09/30 ساعت 11:8 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


معجزه رنگها

معجزه رنگها

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود...
 
برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند

 
اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز
آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد  
 
اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
 
اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید
 
افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ
زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود
 
 
اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش
استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است

 
اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید، رنگ نیلی کمک می‌کند تا بهتر بیندیشید


 

نوشته شده توسط فاطمه در 86/09/30 ساعت 10:54 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting