غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...
روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...



مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو
كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم
چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .
و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و
اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است
و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.
و تو را اي ُدرج بينواي مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت
كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است
روزت را همواره ارج مي نهيم
و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .


نوشته شده توسط فاطمه در 87/04/05 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت
تقديم به تمام مادران دنيا 




نوشته شده توسط فاطمه در 87/04/02 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
نوشته شده توسط فاطمه در 87/01/25 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
با کيفيت MP3 / 192
با کيفيت OGG
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/28 ساعت 14:28 موضوع دانلود آهنگ جدید | لینک ثابت




«بهار بهترين بهانه براي اغاز واغاز بهترين بهانه براي زيستن
آغاز بهار بر شما مبارک»
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!
...
ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.
ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!
خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در آشپزخانه
واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است . يكي از مهمان ها كه الان
مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى
پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى
پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى پرده و قالى و سماور
گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز را
رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش
كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا ور اندازش كن كوشش
كن درست بشنا سي اش، درست بجايش آورى فكر كن ببين اين همان
است كه مى خواستى با شى ؟ اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوريتر
و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و و روزمره
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی , خداوندا تو مسئولی , خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار
((دکتر شریعتی))
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 19:7 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت
جعبه های سیاه و طلایی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟ گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 19:4 موضوع شعر عاشقانه | لینک ثابت

… آتشهايي که مي پزند، آتشهايي که مي سازند ؛آتشهاي سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئي، . .. نيرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي که همه هستي تجلي آن است ،آتش گرم نيست ،داغ نيست .چرا؟ نيازمندي در آن نيست ،تلاطم در آن نيست، نا استواري ، شک، تزلزل ،
اين آتش عشق در خدا !يعني چه؟آتش عشق که اين جوري نيست ..... پس اين آتش دوست داشتن است. آري.
آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف ميزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نيست ، سرد نيست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نيازمندي ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسيدن ندارد،که يافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 19:1 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید
آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت
با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد........
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/25 ساعت 18:59 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت
آلبوم جدید و بسيار زیبای پسران آفتاب به نام پسران آفتاب4
دو آهنگ جدید و زیبا از محمود یگانه که پیشنهاد میکنم این آهنگ رو از دست ندین با همکاری ( حمید هاشمی و محسن یگانه ) با دو کیفیت
آهنگ جدید و بسيار زیبای راما به نام حسودا با دو كيفيت
آهنگ جديد و فوق العاده زيباي رضا صادقي به نام ساده بيا بهمراه دمو
نوشته شده توسط فاطمه در 86/12/06 ساعت 11:15 موضوع دانلود آهنگ جدید | لینک ثابت
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 21:59 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز
تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود...
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت . خدا دنيا را بي زنجير آفريد .
ادم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .
دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ، و آدم ها همه ديوانه زنجيري
خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير بهشت است .
امتحان آدم همين جا بود . دست شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .
از آن خداوند است نيکوترين نامها. او را بدان نامها بخوانيد
اعراف / 180
خدايا! سه هفته از دوستی مان می گذرد، اما من هنوز گيجم؛ گيج اين دوستی. راستش من يک مشکل دارم. آخر چه جوری بگويم. دو تا دوست بايد خوب همديگر را بشناسند؛ و گرنه هيچ وقت نمی توانند دوستان خوبی برای هم باشند. مگر نه؟
تو مرا خوب می شناسی؛ جون خودت مرا درست کرده ای. اما من حتی نمی دانم به چه اسمی صدايت کنم، يا به چه اسمی صدايت بزنم بهتر است؟ راستی خودمانيم، تو چقدر اسم داری، دلم می خواست هر روز با يکی از اسمهای قشنگت صدايت کنم. کاش می دانستم کدام اسمت را بيشتر دوست داری؟ شايد اصلا يکی از راههای شناختت همين اسم هايت باشد. اسم های تو با اسم های ما خيلی فرق دارد. اسمهای ما عين ما نيستند.خيلی از مردم اسمهايی دارند که هيچ ربطی به خودشان ندارد؛ اما اسمهای تو خود خود تو هستند. اگر به تو می گويند رحيم ، برای اين است که واقعا مهربانی. يا اگر سميع و بصير صدايت
می کنند، برای اين است که تو واقعا می شنوی؛واقعا می بينی
خدايا! پس کمکم کن تا هر روز بگردم و اسمهايت را پيدا کنم. از اين به بعد اسمهايت را
کنار هم می گذارم تا بتوانم بهتر بشناسمت
همه ی عمر دیر میفهمیم..تو لحظه ها و دقیقه های اخر....وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه.
مثل وقت هایی که ...
زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه
یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه
خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه
یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه
یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه
پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه
نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده
هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....
امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...
زندگی خیلی طولانی نیست
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون اینکه متوجه بشود از بین
سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و فریاد زد چرا بین من و خدای من فاصله
انداختی؟مجنون به خود امد و گفت:من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق
خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!
گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک ، مي ميرند؟
هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود .عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 21:57 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت
مرد رو به آسمان فریاد زد:"خدایا می خواهم ببینمت"
خورشید طلوع کرد اما مرد متوجه نشد !
باز فریاد زد :"خدایا می خواهم صدایت را بشنوم "
چکاوک آواز خواند و صدای قطره های باران همه جا را پر کرد اما مرد متوجه نشد !
مرد رو به آسمان نالید:"خدایا لاقل معجزه ای نشانم بده که باور کنم هستی "
کودکی متولد شد . غنچه ای باز شد اما مرد متوجه نشد !
دست آخر ناامید گفت :"خدایا دیگر تو را باور ندارم اما قبل از رفتن من مرا نوازش کن"
و خداوند دستش را از آسمان دراز کرد و دست مرد را نوازش کرد . اما پروانه ای را که روی دستش بود پس زد و به راهش ادامه داد ...
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت




»-(¯`v´¯)-» ولنتاین مبارکـــــــــــــــــــــــ «-(¯`v´¯)-«

بقیه عکسهای ولنتاین در ادامه مطلب
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/25 ساعت 19:8 موضوع عکس عاشقانه | لینک ثابت
چند سالی که 25
بهمن (14 فوریه)
روز ولنتاین و خرید
گل و عروسک ،
شکلات و ... در کشورمان باب شده است .
اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این
ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند
که باید برای کسانی که دوست دارند هدیه
بخرند و با این کار بر علاقه خود به آن فرد
تاکید ورزند .
اگر روزهای اخیر به مغازه های شهرمان
سری زده باشید ، مملو از جعبه های خوشگل
کادویی ، عروسک ، شکلات و انواع و اقسام
هدایای گول زننده ست . خلاصه غوغایی شده
در این شهر شلوغ.
انتخاب روزی به عنوان روز دوستی و
عشق در سال کار بسیار قشنگی است .بهانه ای
است که ما بتوانیم یکبار دیگر علاقه خود را به
کسی که دوستش داریم نشان دهیم که عروسک
و گل و کادو همه بهانه عشق هستند .
حالا اصلا جریان این ولنتاین چیست ؟ از
کجا شروع شده ؟
داستان ولنتاین از این قرار است :
در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با
اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم
باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس
دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از
جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که
مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای
سربازان امپراطوری روم قد غن می کند.
کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه
ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به
ازدواج سربازان نداشت . اما کشیشی به نام
والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه
عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان
جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان
خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین
را به زندان بیاندازند . ولنتاین در زندان عاشق
دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به
جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق
اعدام می شود . . .
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه
عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می
شود برای عشق !
امیدواریم که همیشه شاد و سربلند باشید و از
ابراز عشق به اطرافیانتان دریغ نکنید.
در زندگی عشق بهاست ، برای
آن به دنبال بهانه نباشید.
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/22 ساعت 14:18 موضوع شعر عاشقانه | لینک ثابت
باز هم يكي ديگر از جشنهاي ايرانمان فرا ميرسد، بدون اينكه شاهد جشني باشيم و صد افسوس که حتي نام بسياري از اين جشنها براي ما نا آشنا بنظر مي آيد...
نياكان ما در پنجم اسفند ماه (29 بهمن در تقويم امروز ما) جشني بنام جشن اسفندگان بر پا مي كردند كه غربيها به تقليد از آن ولنتاين بر پا مي كنند و من ايراني نام ولنتاين را خوب مي دانم اما نام سپنته آرميتي را بار اول است كه مي شنوم ؛ من ایرانی مهرگان را نمیشناسم ولی عربها با ديدن شكوه جشن مهرگان كه توسط نياكانمان برپا ميشده آن را همه ساله با نام مهرجان بر پا میکنند ...![]()
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/22 ساعت 13:53 موضوع متفرقه اما خیلی خیلی باحال | لینک ثابت
یه جورایی یه رپ شاد
این یکیو حتما دانلود کنین اگر هم آهنگ قشنگی مورد نظرتون هست تو نظرات بگین تا لینکشو براتون بزارم
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/16 ساعت 17:12 موضوع دانلود آهنگ جدید | لینک ثابت
آهنگ ستاره: (آّهنگ فعلی وبلاگ خودم که خیلی قشنگه)
آهنگ واست میمیرم
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/16 ساعت 17:6 موضوع دانلود آهنگ جدید | لینک ثابت
تولدت مبارک(بسیار قشنگ)
لطفا نظر یادتون نره ....![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/16 ساعت 16:55 موضوع دانلود آهنگ جدید | لینک ثابت

شمع می سوزد و پروانه به دورش نگران....من که میسوزم و پروانه ندارم چه کنم....
نوشته شده توسط فاطمه در 86/11/10 ساعت 8:24 موضوع شعر عاشقانه | لینک ثابت
اینم منم

شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
عکس عاشقانه
شعر عاشقانه
متفرقه اما خیلی خیلی باحال
کارت پستال(تولد)
کارت پستال(ولنتاین)
کارت پستال(عاشقانه)
دانلود آهنگ جدید
دوستان
زندگی زیبا
عطر گریز
دختر پاییز
از شیر مرغ تا جون آدمیزاد
اس ام اس
وبلاگ هانیه جون
وبلاگ پویا
لیلا دوستت دارم
برای همیشه(مهتاب جون)
قرن خنجر
جوجه اردک زشت
ترشیده ها
کدهای جاوا اسکریپت
ساز دهنی
راز دل (دختر عموی خودم)
سرنوشت
₪ لوگو ساز ₪
همدم تنهایی من
عشق که گناه نیست
سلام عاشقونه
اینجا میتونید اسم خودتون رو با خون بنویسین(جالبه)
میخواین بدونین اسمتون به زبون مصری چی میشه؟(جالبه)
تو هیچ وقت آدم نمیشوی فرشته ی من
بید مجنون
پسر کهکشانی
فال حافظ
دنیای سنگی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY